مدتی است كه صداي عشق براي قلبِ بي نظمم، نظم را نجوا مي كند، طلب وصال رخ يار دارد و او را تمنا ميكند، جوياي دل شدم كه كدام معشوق صداي قلب خورده ي مرا از عشق به نظم آورده، كيست كه اينگونه معشوق دل بي ياره من شده ؟ حالِ تازه ايي  دارم ديگر براي نرسيدن وعدگاه يار نگران نيستم، ديگر هراسان از خواب بيدار نمي شوم كه رندان بي گمان دست در آغوش نگارم برده اند، چه زيبا شده است پرواز احساس تنهايي ، اين هفت رنگ رنگين كمان صبح دم را تا به امروز در خلوت شخصيم نديده بودم ! در جاده عشق ديگر به خيال اسب سواره سپيد پوشي نمي بينم زيرا حقيقت عشق را دارم، چقدر اين حقيقت زيباست ، به پيش رفتم تا طلب عشق كنم ، ديدم قبل از من او پيش آمده، خواستم لب را به طلب باز كنم ديدم او قبل از بيان من طلبم را به بهاي عشق پرداخته، نديده بودم معشوق را كه ياري دهد، نشناخته بودم معشوقي را اينگونه عشق مرا پاك وبلند مرتبه و بزرگوار بشمارد، از او آموختم كه چگونه عاشق باشم، اين را مي آموزم كه چگونه سپاس گذار از لطف و كرم معبود باشم، در اين مدت چقدر زندگي زيباتر شده، انديشه هاي منفيم به مثبت انديشي تبديل شده و اين را درك كردم كه: هر چقدر بيشتر گناهان گذشته را پاك كنم و براي آينده پاك نگاه دارم بيشتر به معنويات عشق الهي و اسرارش واقف ميشوم كه اين مهم نزديكتر شدن به معبود است